اجتهاد

باسمه تعالی
ستایش خدای را که به ما بندگی آموخت و پیامبر برگزیده اش را بر ابلاغ دین خود به سوی ما فرستاد.
دین اسلام، دین پیامبر خاتم است و قران کریم در بخشی از آیه(3) سوره مائده می گوید:
“الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ۚ”
به عبارت دیگر طبق تصریح قران، دین اسلام کامل شد و آخرین دین آخرین انبیا اسلام است.
تمام اصول و فتواهای فقهی تا روزی که دین در زمین لازم است باید بر اساس قران و سنت کسب شود. اما این مساله نیازمند دقتی کافی است که به برخی بی دقتی های فقهای اسلام اشاره می کنم. البته این موارد نظرات من برای شروع حرکت است و شاید دقتی بیشتر لازم باشد. من یک مجتهد نیستم اما دو سخن باقی است. نکته اول آنکه سخن درست از هر کسی اگرچه درس نخوانده صادر شود درست است و سخن غلط از هر کسی صادر شود غلط است اگرچه مجتهد. نکته دوم، آنگونه که برخی نیز اشاره کرده اند شاکله ها و اصول یک معرفت معین از جمله معرفت علمی را دانشمندان معین نمی کنند. مثلا اصول و نحوه کسب معرفت علمی را فیلسوفان علم در دنیای امروز معین می کنند. البته فیلسوف علم باید بع قدر کافی با علم و تاریخ علم آشنا باشد.
در ادامه به برخی کج فهمی ها اشاره می کنم.
مبنای اول: همانطور که گفتم قران از کامل شدن دین سخن می گوید. به عبارت دیگر صرفا سنت پیامبر و قران در حوزه احکام دین باید نظر دهند. اما درباره امامان چه باید گفت؟
امامان شیعه دوگونه حدیث دارند.
نخست، از پدر و پدر نیز از قول پدر و این نقل قول تا پیامبر پیش می رود. در اینجا با سخن پیامبر روبرو هستیم. این سنت پیامبر است که در زمان خود گفته شده است. نکته قابل توجه آن است که امام دروغگو نیست و سخن دروغ به پیامبر از قول خود نسبت نمی دهد.
دوم، گاهی امامان سخن را از جانب خود مطرح می کنند. این سخن سنت پیامبر نیست و طبق گفته قران در حوزه دین کامل شده نیست. در اینجا آیا فرقی با مورد نخست نیست؟ طبق آیه قران در زمان نزول آیه(3) سوره مائده دین کامل است و اساسا سنت هم در آنجا پایان می یابد.
فرق آشکار آن است که امامان نیز اجتهاد برای زمانه خود کرده اند. به عبارتی حدیثی که در نقل به پیامبر می رسد از جنس اجتهاد امام نقل کننده حدیث نیست و شاید حتی آنچه در قسمت بعدی در ارتباط با بحث امضایی بودن احکام در قران و حدیث بیاورم، شامل آن نشود. اما حدیثی که امامان از سوی خود گفته اند قطعا اجتهاد است(البته این باور من است). اگر چه بحثی آشکار است اما در در حدیثی در اصول کافی آمده است که ” [١٩٨]٨-راوی گوید: امام صادق علیه السّلام به من فرمود: بگو بدانم اگر امسال حدیثی به تو گویم، سپس سال آینده که نزدم آیی، برخلاف آن به تو گویم؛ کدام یک از دو حدیث را به کار می بندی؟ عرض کردم: دومی را به کار می بندم. فرمود:خداوند تو را بیامرزد “. این امر بیانگر ضمنی اجتهاد امامان است.
مبنای دوم: باز تکرار می کنم، قران از کامل شدن دین سخن می گوید. استفاده از عقل به مفهوم اخص در فقه جایز نیست است. این امر همچون قیاس است. البته استفاده از عقل به مفهوم عام در همه امور عقلانی لازم است. یعنی مثلا اینکه معانی آیات قران چیست و حدیث چه چیزی را منظور دارد عقلی است، اما حکمی برگرفته از عقل که دارای مبنای فقهی در قران و سنت نیست را به نام فقه فتوا دادن، دخالت در امور عادی زندگی انسان ها تحت عنوان دین است. به عبارت دیگر با صرف ادعای دین کامل است، نمی توان دین را فربه کرد. دین به معنای فقه نیست و فقه مسوول تعیین تکیف برای همه امور زندگی هم نیست. مسایلی چون تشخیص عقل در مورد ضرر داشتن سیگار بنا به ملاحظات پزشکی هیچ توجیه فقهی ندارد. آنچه ظاهرا توجیه فقهی دارد ضرر قابل توجه است که تشخیص مصداق از حقوق و تکالیف مسلمانان است و مصداق ربطی به اجتهاد ندارد.
دین آخرین نبی کامل شده است و مشروعیت خود را طبق آیه(3) سوره مائده ” رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا” رضایت خداوند در آن است. آیا اینکه عقل به مفهوم اخص را در دین دخالت دهیم، به معنای آوردن دینی جدید نیست؟ آیا این با مفهوم َ”كْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُم” در کتاب نازل شده به پیامبر خاتم در تعارض نیست؟
مبنای سوم: باز تکرار می کنم، قران از کامل شدن دین سخن می گوید. دقت کنید به برخی احکام تعطیل شده اسلام در زمان حاضر. این موضوع را از منظر یک مجتهد نمی نگرم. بلکه همانطور که گفتم اصول و مبانی اجتهاد لزوما توسط مجتهدان تعیین نمی شود. همچنین ادامه بحث نتیجه گیری از تاریخ نیست، بلکه توجه به تاریخ است و توجیه باید قانع کننده باشد و تاریخ فی نفسه توجیه نیست. مثلا در قران از احکام برده داری سخن می گوید و این امر امروزه منسوخ شده است. حال اگر فردی در یک کشوری نامسلمان بخواهد زنی کافر به عقد خود درآورد، ایا این کافی است که دو طرف تحت عنوان کنیز و مولا با هم رابطه زناشویی داشته باشند؟ پاسخ را به هیچ وجه نمی توان از سخنان عجیبی چون وهم دین داد. همانطور که در مبنای دوم گفتم دین کامل شده است و آخرین دین است و طبق آیه(3) سوره مائده ” رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا” رضایت خداوند درآن است. دخالت عقل به مفهوم اخص به هیچ وجه جایز نیست و نام آن دین جدید است. اما با این وجود می گویم برده داری قطعا حرام است.
دلیل در حدیث و قران واضح است. بسیاری از احکام دین امضایی هستند. این مساله روشن است. همچنین بسیاری از احکام دین ناسخ و منسوخ هستند. مفاهیمی چون حکمت خالده(اصالت ادیان و وحی) و تفسیر دین از طریق فلسفه مفاهیمی بی معنایند. نه دین فلسفه است و نه فلسفه دین است. اگر تعارضی هست، با توجه به باطل بودن نظر عقل در دین، نباید با الویت دادن فلسفه خود بر فقه، دینی نو برای بشر آورد. باطل بودن حکمت خالده در تعارض با ادعای قران مبنی بر تصدیق کتب پیشینیان نیست. حتی به عبارت دیگر طبق آیه اخر سوره بقره، “رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا”، مومنین به طور عملی از احکام پیشینیان نجات یافته اند. امروزه چون فقه دوران یهود نماز نمی خوانند و چون آنان روزه نمی گیرند و بسیاری از احکام منحصر به زمان آنان بوده است. همچنین طبق آیه(3) سوره مائده دین در هنگام نزول آن آیه تکمیل شده است و خدا راضی به آن دین شده است و اسلام را برگزیده است و کلمه اسلام با مفهوم حکمت خالده در تعارض است.
همانطور که گفتم بسیاری از احکام دین امضایی هستند و این شامل قران نیز هست. برده داری در زمانه ما از امضاء افتاده است و امضاء نمی شود. بلی عقل به مفهوم اخص در اجتهاد باطل است، اما امضا از جانب عقل نیست. جامعه دینی امضاء را باطل کرده است و مفهوم امضاء منحصر به دوران پیامبر و یا امامان نیست. امضاء را باید به دقت فهمید و البته این مساله دشوار است. در همه شاخه های معرفتی مشکلاتی جدی وجود دارد و فقه نیز از این مساله مستثنا نیست. حتی این سوال باید حل شود که آیا پیامبر از جانب خود تحت عنوان مسایلی چون ظلم، آیا حق ابطال امضاء را داشته است؟ توجه شما را به آیه(1) و آیه(2) سوره مجادله جلب می کنم. در آیه(1) سوره مجادله قران می گوید:
“قَدْ سَمِعَ اللَّـهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَتَشْتَكِي إِلَى اللَّـهِ وَاللَّـهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا ۚ إِنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ”
توجه به معنی کلماتی چون “تَشْتَكِي إِلَى اللَّـهِ” و بقیه آیه و نیز آیه بعدی عملا ظلم بزرگی را به پیامبر نسبت می دهد. اما پیامبر ابتدا چه کرد و سپس با نزول آیه(2) چه کرد. این مثال را برای فهم خوانندگان آوردم. اما آیا پیامبر نمی توانست امضاء را بشکند؟ آیا پیامبر طبق شان نزول باید صرفا منتظر آیه از جانب خدا می شد؟
البته آین آیه چندان مایه نگرانی نباید باشد. زیرا قران تا پایان نزول آیه(3) سوره مائده از عبارتی چون ” رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ۚ” اصلا سخنی نیاورده است.
توجیه ظلم جایز نیست و فقه همه چیز نیست و مقلد نیز دارای اختیاراتی در حوزه عقل خود است. در واقع احکام تقلید تحقیقی هستند. برای توجیه این مطلب توجه کنید که هر سخنی از جانب پیامبر و امامان تقلیدی نیست. بسیاری از احادیث امامان از جانب خود آنهاست که توضیح دادم از جنس اجتهاد هستند و برخی دیگرمسایل عقلی هستند که پیامبر و امامان گفته اند و در آنها تفلید جایز نیست. مثل مسایلی در باب صفات الهی، مفهوم امامت و پذیرش آن(حدیث تقلین) و بسیاری از احادیث دیگر که به مفاهیم تحقیقی و اقناعی می پردازند.
این سخن که توجیه ظلم جایز نیست و تعارض مسایل عقلی و توحیدی با اجتهاد فقها چگونه باید حل شود؟ یک راه آشکار ندادن فتوا و اعتراف به نادانی و استفاده از احتیاط است. در مساله احتیاط عملا بحث اجتهاد کمرنگ می شود، چون مجتهد اعلام نادانی می کند و اجتهاد کم رنگ است. در احتیاط مساله استفاده از عقل جایز است و از مصادیق اضطرار به واسطه کمبود منابع اجتهاد و قوه استنباط و فهم قران و حدیث است. اضطرار طبق نص صریح قران حکمی دیگر دارد. آیه(3) سوره مائده در بخش پایانی به این امر اختصاص دارد و ندانستن مساله نیز می تواند انسان را مضطر کند. “فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ ۙ فَإِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ”.
مبنای چهارم: همه آیات قران باید با هم لحاظ شوند و تعارضی بین آنها نباید باشد. باید تعارض را به طریق صحیح با توجه به بار فقهی و شرایط حل کرد. لغات قرانی باید به دقت مورد توجه قرار گیرند و اگر مشکلی وجود دارد نباید معانی لغات را برای فقه خود تغییر داد.
مبنای پنجم: مسایلی چون “اجماع” با توجه به آیه(3) سوره مائده قطعا باطل است. اینکه حکمی دانسته نمی شود و یا دچار کمبود منابع برای اجتهاد می شویم با توجه به مباحث “مبنای سوم” و بحث اضطرار باید به شیوه دیگری حل شود. به عبارت دیگر فقیه موظف به صدور حکم نیست. وظیفه فقیه کشف حکم است و حلال را حرام نباید کرد و حرام را حلال نباید کرد. یعنی همه قران باید پذیرفته شود و قران و احادیث بر این امر تاکید دارند.
و من الله التوفیق

بازدیدها: 12

درباره‌ی صابر کثیری بیدهندی

دانش آموخته دانشگاه صنعتی شریف و تربیت مدرس در رشته برق- الکترونیک. علاقه مند به دین و فلسفه. saber.kasiri.b@gmail.com

همچنین ببینید

رجم(سنگسار)

رجم(سنگسار)

در دین مبین اسلام، احکام واجب و حرام در سخت ترین شرایط در قران آمده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *