اسلام خمینی

در این نوشتار بر آنم که فهم خویش از امام خمینی را فاش سازم.
میان اسلام و مسیحیت فرق عظیمی وجود داشت. در مسحیت کلیسا یا به قول من پاپ تصمیم می گرفت و در اسلام آنگونه که علی ابن ابیطالب، خلیفه چهارم مسلمین، در جنگ جمل خواسته بود و در پاسخ آن مرد مردد که می گفت در یک سو تویی و در سوی دیگر عایشه و طلحه و زبیر، حتی علی معیار شناخت نبود، بلکه حق معیار شناخت افراد و حتی علی بود.
خمینی با درک عمیق از زمان و اسلام بر گرفته از عمل، می پرسید: تکلیف اجرای احکام در زمان فعلی تا زمان ظهور با کیست؟ و پاسخ کوبنده می داد که با فقها و به این ترتیب مساله ولایت فقیه را در امتداد ولایت رسول الله قرار داد و حکم خویش و سایر جانشینانش را همچون حکم رسول الله قرار داد.
به این ترتیب در “اسلام شیعی خمینی” کلیسا تاسیس شد و ولی فقیه به عنوان پاپ شیعه منصوب شد و تصمیم گیرنده و اجرا کننده بود.
دیگر عقل در شیعه معیار شناخت علی نبود، بلکه راه خمینی و اندیشه خمینی آینده ساز راه شیعه و مسلمین قرار داده شد. عماریون با شعار اَینَ عمار به میدان آمدند تا فریاد بزنند خمینی، تا فریاد بزنند ولی امر مسلمین
خمینی کاری کرد که دیگر از عدل و حق نامی برده نمی شد، بلکه از نام “راه خمینی” به عنوان بیّنات انقلاب نام برده می شد.
ولی امر مسلمین به عنوان “فصل الخطاب” با صدای رسا فریاد می زد: “من یک انقلابی ام.” و بصیرت را حمایت عماریون نامید، چه سلمان باشی و از اندیشه برخوردار و چه عامی بدون مطالعه و شناخت.
آری، دیگر حق و عقلانیت آنگونه که علی می گفت فصل الخطاب نبود، بلکه با درک خمینی از اسلام و اصرار خمینی بر اجرای احکام اسلام “فصل الخطاب” ولی امر مسلمین شد.
خوارجیون زمان با شعار “الحکم حکم الله” به میدان وظیفه شتافتند و گفتند: حکومت ولی فقیه اشبه به حکومت معصوم است.
عده ای از فقها نیزسهم خویش را طلبیدند و به پاپ مسیحیان نامه نگاشتند و از پیروان فراوان خویش نام بردند. اینان حکومت را به جان فرقه های موجود در جامعه همچون دراویش انداختند و عاشورایی دیگر به پا کردند. علمای مخالف با این اعمال به نام مصلحت سکوت کردند و اعلام نمودند نظری ندارند تا حکومت ابوبکر، خلیفه نخست مسلمین، بار دیگر حقانیت خویش را در ماجرای مالك ابن نويره به رخ عمر خلیفه دوم و معترض در این جریان بکشد.
اری، خمینی اسلام را به عنوان یک دین حکومتی معرفی نمود و در “حکومت امتداد ولایت رسول الله” میان حرمت مسولان و حرمت مردم عادی فرق گذاشته شد. تا آنجا که توهین به مسولان حکم شکنجه و کشته شدن با رنج داشت و توهین به مردم و مشتی “…” خواندن آنها در روزگار پس از انقلاب وظیفه. به این ترتیب “قانون که از غرب فراتر رفته بود و به شرق نیز سفر کرده بود، اسلامی شد.”
خمینی در عمل و برای رضای خدا کاری کرد که فقط خمینی و نه حق معیار شناخت افراد باشد. او کاری کرد که امروز از راه حق و عدل نامی برده نمی شود، بلکه از راه امام خمینی به عنوان تنها راه مجاز نام برده می شود. خمینی در مرحله نخست حق را زمین زد و عقل را به یوغ بندگی اسلام کشید و خویش را در تاریخ جاودانه کرد. او کاری کرد که در میان بسیاری از عوام فرقی میان امام خمینی و خدا وجود نداشته باشد. او سیره خود را به عنوان سیره اسلام معرفی کرد.
امام خمینی آغازگر قرون وسطی ی اسلامی بود و هر قرون وسطی ایی دارای یک رنسانس است. رنسانس شیعه آن هنگامی است که که آینده ثابت کند امام خمینی یک انسان عادی بوده است و این رنسانس به معنای مرگ خمینی و در نتیجه مرگ خدا و زنده باد عقل است.
خمینی در بیان خدا را ملاک می دانست و در قلب شهید راه خدا بود و در تار و پود اندیشه خویش، خود را و نه حق و عقل را قطب نمای تاریخ می دانست.
خمینی خدای شیعه را برای همیشه زمین زد.
(عباراتی چون پاپ و کلیسا را از آقای محمد مجتهد شبستری به عاریت گرفته ام.)

بازدیدها: 9

درباره‌ی صابر کثیری بیدهندی

دانش آموخته دانشگاه صنعتی شریف و تربیت مدرس در رشته برق- الکترونیک. علاقه مند به دین و فلسفه. saber.kasiri.b@gmail.com

همچنین ببینید

دفاع از فهم عرفی

دفاع از فهم عرفی

اخیرا در برخی مباحثات، گروهی حملات خود را متوجه شناخت عامه مردم و به قول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *