الله اکبر

درباره الله اکبر جملاتی گفته شده است. از جمله عبارت زیر گفته شده است که بحث منطقی را نیز مطرح می کنم.
در حدیثی از امام صادق نقل است:
“أَيُّ شَيْ ءٍ اَللَّهُ أَكْبَرُ فَقُلْتُ اَللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ فَقَالَ وَ كَانَ ثَمَّ شَيْ ءٌ فَيَكُونُ أَكْبَرَ مِنْهُ فَقُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ اَللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ”
به معنی فارسی:
جميع گويد: امام صادق(ع)از من پرسيد: معني الله اكبر چيست؟ عرض كردم خدا بزرگتر از همه چيز است، فرمود: مگر آنجا چيزي بود كه خدا بزرگتر از آن باشد، عرض كردم: پس چيست؟ فرمود: خدا بزرگتر از آنست كه وصف شود.
“اَللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ” یا به زبان فارسی “خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.”
جمله فوق به لحاظ منطقی بی معنا است که منطق دانان به آن حتی گزاره نیز نمی گویند که دارای صدق و کذب باشد. توضیح می دهم.
فرض کنید کسی بگوید”علی مسن تر از حسن است”. در این جمله “علی” توصیف شده است، به عبارت دیگر صفت خاصی به “علی” نسبت داده شده است و آن”مسن تر بودن از حسن” است.
وقتی کسی می گوید: “خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.”، از سویی خدا را وصف کرده و از سویی خدا را بزرگتر از وصف شدن دانسته است و در واقع از نظر منطق جمله خود متناقض است(self-contradictory)
آیا عباراتی نظیر “حکیم”، “عالم”، “رب”، “قادر” وصف خداوند نیستند؟ آیا به نام توحید در حال کفر گویی نیستیم؟

“شیخ صدوق و دیگران از جانب عبدالعظیم حسنی روایت كرده اند كه فرمود : به خدمت امام هادی علیه السّلام مشرف شدم و چون آن حضرت مرا دید فرمود : آفرین بر تو ای ابوالقاسم تو دوست ما هسی (انت وليّنا حقاً ) . عرض كردم ای فرزند رسول خدا(ص) من میخواهم دین خود را بر شما عرضه بدارم گر پسندیده و مورد قبول است ، بر آن ثابت بمانم تاخداوند را ملاقات نمایم و….”
در ابتدای همین روایت عبدالعطیم حسنی درباره خدا می گوید:” از حد ابطال و حد تشبیه خارج است.”
آیا این جمله خود مصداق تشبیه نیست؟ آیا گفتن اینکه از “از حد ابطال و حد تشبیه خارج است” هم تشبیه و هم ابطال نیست؟ از سویی به خداوند “خارج بودن از حد شبیه و ابطال” نسبت داده و از سویی حتی خود جمله را ابطال کرده است.
به راستی ما درپی چه چیزی هستیم؟ شناخت خداوند؟
آیا تلاش برای رسیدن به جایی که ممکن نیست، خلاف عقل و حکمت نیست؟ آیا تلاش برای شناخت خداوند، که ممکن نیست، خلاف عقل و حکمت نیست؟ این ها صرفا سوال هستند. ارزش داوری اخلاقی هم ربطی به ارزش داوری منطقی ندارد.
آیا کسانی که چنین تلاشی برای چنین شناختی را توجیه می کنند مانند کسانی نیستند که “بت” می پرستیدند و از سویی خود می گفتند که “بت ها” قدرتی ندارند؟ آیا اصرار بر چنین جملاتی مصداق بارزآیه(53) سوره انبیا نیست؟ این آیه می گوید:
“قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ.” “گفتند ما پدران خود را برآن عابد یافته ایم”
آیا مومنین دلیلی جز انکه پدران، استادان، انبیا ودیگران چنین گفته اند، در واقع دلیلی برای توجیه این باورها و این تلاش ها دارند؟
در اعمال خلاف عقل میان “بت پرستی” و تلاش برای شناخت خداوندی که می دانیم نمی توان شناخت، چه فرقی وجود دارد؟
بله، میان دست و پا نیز فرق وجود دارد، اما هر دو اعضای یک بدن هستند و در این مورد شبیه هم هستند. عمل خلاف عقل یک “بت پرست” عین عمل خلاف عقل یک مومن نیست. اما آیا تشابه وجود ندارد؟ آیا هر دو خلاف عقل نیستند؟
به باورهای مومنین شدیدتر حمله می کنم. آیا خداوند عمل لغو و بیهوده انجام میدهد؟ آیا خداوند به موجودات توصیه به لغو و بیهوده گری می کند؟ افعال خداوند در ادیان چه توجیه عقلی دارد؟
ما آمده ایم که زندگی کنیم. ما زندگی می کنیم. آمدن هم بخشی از زندگی است. هم بت پرستی زندگی است و هم تلاش برای شناخت خداوندی که نمی توان شناخت، زندگی است.
سقراط می گفت: زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. آیا توجه داشت که ازمودن هم بخشی از زندگی است؟

بازدیدها: 7

درباره‌ی صابر کثیری بیدهندی

دانش آموخته دانشگاه صنعتی شریف و تربیت مدرس در رشته برق- الکترونیک. علاقه مند به دین و فلسفه. saber.kasiri.b@gmail.com

همچنین ببینید

الصَّمَدُ

الصَّمَدُ

عده ای از عرفا در باره عبارت “اللَّـهُ الصَّمَدُ” از جوف نداشتن پروردگار سخن رانده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *