حکومت در اسلام

در این نوشتار قصد دارم از حکومت و نحوه حکومت رانی در صدر اسلام سخن بگویم.
اولین حکومت به لحاظ تاریخی را شاید به پیامبر اسلام نسبت دهند. واقعیت آن است که پیامبر اسلام از اساس بر مبنای کدخدا منشی عمل می کرد و اطاعت مردم از او به واسطه محبوبیت او بود. در واقع نماد زور اگرچه در جنگها وجود داشت اما در مجازاتهای درون جامعه اسلامی نوعی پذیرش عام وجود داشت و حتی برخی خود تقاضای مجازات داشتند. مثلا پیامبر برای تنبیه سه نفر که در جنگی حضور نداشتند مردم را از معاشرت با آنان بازداشت و مردم به واسطه پذیرش قلبی محمد چنین مجازاتی را در حق آن سه نفر اعمال کردند.
پیامبر از اختیارات نبوت استفاده میکرد. مثلا طبق قران او با ذی القربی خود در مواردی می تواند رفتاری بهتر از مردم عادی داشته باشد مانند خمس و غیره. در نظام رفتاری پیامبر عدالت میان همه مردم عملا کمرنگ است و سیره او به حق نام “نبوی” را گرفته است.
بعد از پیامبر چهار نفر به خلافت رسیدند و مورد قبول اکثریت جهان اسلام هستند و فقط شیعه به عنوان اقلیت با سه نفر از این چهار نفر نامهربان است.
نخستین خلیفه ابابکر بود. او از منظر من دارای بینش فلسفی-سیاسی بود و عمیقا می فهمید که چه می کند و بر اساس مبانی تصمیم میگرفت و در این راه تحت تاثیر دوستان خود نیز نبود. در تاریخ اسلام ماجرای مالک ابن نویره مشهور است. خالد ابن ولید “مالک ابن نویره” را به ناحق کشت و در همان شب با زن او همبستر شد و عده را رعایت نکرد. ابابکر بر اساس مصلحت، که یگانه مبنای حکومت او بود، با او هیچ برخوردی نکرد و حتی به اعتراض عمر ابن خطاب، دوست صمیمی خود، توجهی نکرد.
مبنای اصلی فلسفی-سیاسی ابوبکر “مصلحت” بود و بزرگترین مصلحت در حکومت او “حفظ اسلام” بود. به گواهی تاریخ و به باور من اگر شیوه ابابکر نبود شاید اسلام در همان نطفه آغازین و پس از پیامبر از بین می رفت. او با بینشی عمیق اسلام را حفظ کرد، اسلامی که پس از پیامبر، پیروان ان دچار تردید بودند و بسیاری از مسلمانان از دین اسلام روی برگرداندند. ابابکر با درایت، که البته استفاده از زور نیز در نزد او پسندیده بود، اسلام را حفظ کرد.
بعد از ابابکر، عمر و عثمان به حکومت رسیدند. این دو به باور من چندان بینش سیاسی نداشتند و بر اساس تشخیص آنی عمل می کردند و در بسیاری از موارد به حکومت های قبل از خود مانند پیامبر استناد می کردند و مفهوم “سنت” را ریشه دار کردند.
عمر بر اساس تشخیص خود و اعتراضی که در زمان ابابکر به او کرده بود، و خواستار مجازات خالد ابن ولید شده بود، در ابتدای حکومت خود با خالد ابن ولید برخورد سختی کرد. اما بعد از مدت ها به حکمت ابابکر برای حفظ حکومت پی برد و دوباره او را در حکومت داخل کرد.
بعد از عثمان، علی ابن ابیطالب حکومت را بر عهده گرفت. حکومت علی مانند حکومت ابابکر دارای بینش فلسفی-سیاسی بود. دو مبنای عمیق حکومت او، بر خلاف ادعاهای امروز تشیع، “عدالت” و “خردگرایی”(سکولاریزم) بود. عدالت تا آنجا در حکومت او جاری بود که در ماجرای دادگاه بین او و یک یهودی، قاضی را به عدالت دعوت کرد و از او خواست میان او به عنوان حاکم و فرد یهودی فرقی نگذارد و هر دو را به یک چشم ببیند. او در عرصه عدالت تا آنجا پیش رفت که حتی خود و حکومت را قابل فدا کردن برای عدالت می دانست و عدالت از اصل حکومت خود او مهمتر بود. در حوزه خردگرایی و چارچوب های حکومت سکولار، او مالیات را وارد حکومت کرد، دیوان تاسیس کرد، بیت المال را قانونمند کرد و حقوق ماهیانه قرار داد و زندان تاسیس کرد. برای اهمیت این موارد کافی است که توجه کنید در همه حکومت های قبلی از پیامبر تا عثمان، حاکم در امر بیت المال دارای اختیار تام و دلخواه بود و حاکمان اموال عمومی را به دلخواه خود خرج می کردند و عدالت کمرنگ بود.

همچنین ببینید

انسان دینی و سیره عقلا

انسان دینی و سیره عقلا

چندی پیش یکی از فقها(آقای علوی بروجردی) بحثی را در ارتباط با اقتصاد اسلامی مطرح …

یک نظر

  1. این نکته نباید مغفول بماند که پیامبر از اختیارات نبوت استفاده می کرد و مثلا طبق قران نباید او را با صدای بلند همچون سایرین صدا می کردند و مسایلی از این دست. اما علی ابن ابیطالب خود را همچون سایر انسانها می دانست و در مسجد به او می تاختند و او اجازه برخورد نمی داد. سنتی نجس در اسلام شکل گرفته بود که گویا حاکم با مردم عادی فرق دارد و علی ابن ابیطالب این سنت را شکست. این مساله موجب آزار امویان شد و بار دیگر سنت در زمان امویان زنده شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *