رد نظریه ولایت فقیه

کتاب “نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه” را آقای مصباح یزدی نوشته است. حسن این کتاب آن است که یک فیلسوف اسلامی، و در عین حال فقیه، این کتاب را نوشته و بررسی دقیق این کتاب عمق معنادارای نظریه ولایت فقیه را از منظر عقل نشان میدهد. البته این مبحث خارج از این نوشتار است.
در هنگام نوشتن این مطلب این کتاب را در منزل نتوانستم بیایم تا دقیقا کلمات کتاب را بنویسم. مهم لب مطلب آقای مصباح است. آقای مصباح یزدی برای اثبات ولایت فقیه استدلال دو قسمتی دارد( به تعبیر من). ابتدا نظریه حق رای مردم را رد می کند و سپس ادعای حکومت الهی میکند. رد آقای مصباح یزدی بر حق رای مردم بسیار عجیب است. آقای مصباح یزدی برای زیر سوال بردن حق مردم از شیوه شکاکیت استفاده می کند. منظور از شکاکیت درخواست اثبات یقینی است. او شکاکیت را در دموکراسی ،که شیوه پیاده سازی حق مردم است، به کار میبرد. استدلال میکند که چرا مثلا سن رای دهندگان 18 سال باشد؟ چه اثبات عقلی بر این امر هست؟ این شکاکیت را خیلی ها به کار برده اند. مثلا می گویند که چرا یک نخبه سیاسی یک رای دارد و یک انسان درس نخوانده نیز یک رای دارد؟ چرا همه رای دهندگان از حق مساوی برخوردار هستند و در واقع از مدافعین دموکراسی برای نحوه پیاده سازی دموکراسی دلیل عقلانی میخواهند. اگر دقت فلسفی داشته باشیم شکاک لزوما نمی گوید که ادعای شما غلط است، بلکه برهان و دلیل فلسفی می خواهد. این کاری است که آقای مصباح درباره دموکراسی می کند. آقای مصباح صرفا از انحصار مشروعیت الهی به نحوی خاص سخن می گوید. نکته جالب اینجا است که آقای مصباح در ادعاهای خود درباره انحصار مشروعیت الهی به نحوی خاص هیچ شکاکیتی را مطرح نمی کند. جالب آنجاست که حتی قاطبه فقهای اسلامی از صدر اسلام تا کنون عملا ولایت فقیه به شیوه امام خمینی یا آقای مصباح را قبول ندارند. اما آقای مصباح با این وجود در برابر عقیده مخالف با حربه شکاکیت وارد می شود اما عقیده و نظر خود را قطعی می پندارد. اینجاست که نشان می دهد منظور آقای مصباح از فلسفه چیست. خود او صریحا فلسفه را وسیله ای برای دفع شبهه می پندارد و از حقیقت طلبی به صورت صریح سخن نمی گوید. او حقیقت را آنگونه که از استادان و اجداد خود به ارث برده می پذیرد و از فلسفه به عنوان یک ابزار برای متقاعد کردن مخالف خود استفاده می کند.
و اما رد استدلال های آقای مصباح:
سخن اول: آقای مصباح همه دانش های بشری را مانند بحث خداوند پنداشته است. در واقع او هیچ نحو دیگری از دانش بشری را به رسمیت نمی شناسد. مثلا امروزه دانش پزشکی دارای ادعاهایی است. اما واضح است که دانش پزشکی بر اساس استقرا است و حتی در حوزه استقرا ناقص هم اثبات نمی شود. به عنوان مثال ساده: مریض سرما خوردگی برای درمان قرص خاصی می خورد. اما آیا اثبات فلسفی شده است که آن قرص بیماری سرماخوردگی را خوب می کند؟ نه تنها اثبات فلسفی نشده است، حتی ممکن است در واقعیت هم آن قرص فرد خاصی را درمان نکند. قرص سرما خوردگی برای درمان بیماری سرماخوردگی باید استفاده شود چون بهترین شیوه درمان سرماخوردگی از نظر علم امروز و باورمندان به علم پزشکی است. در واقع علم پزشکی علمی است که چون موجه است مورد استقبال قرار دارد. موجه بودن یعنی به لحاظ تجربی بهترین یا یک شیوه مطلوب را ارائه کردن. از سویی عمل نکردن به علم پزشکی ناموجه است و نشانه بی خردی. اینکه بیمار را درمان نکنند به بهانه عدم اثبات فلسفی و بعد بیمار به دلیل عدم درمان بمیرد، با کدام منطق موجه است؟
به عبارت دیگر بسیاری از ما در مواجهه با پدیده های بشری از مفهوم ترازو به طور آگاهانه یا ناآگاهانه بهره می گیریم. ما خوبیها را در ترازو می گذاریم و بدیها را نیز در ترازو می گذاریم و به سنجش می پردازیم. در بسیاری از موارد ما از یقین ریاضی و یا حتی قبله آمال در میان دسترنج های بشری به سادگی نمی توانیم سخن بگوییم، بلکه باید خوبیها و بدیها را در ترازو بگذاریم.
البته مصیبت بیشتر از این حرف هاست. عمده سخنان منتقدین دموکراسی در میان حوزویان و برخی اصحاب فعلی حکومت ایران نشان دهنده آن است که آنان از دموکراسی به مفهومی که افلاطون و ارسطو حدود 2500 سال پیش سخن میگفتند آگاه هستند. به عنوان مثال ساده بسیاری از آنها شاید توجه نکرده باشند که امروزه در دنیا حکومت های دموکرات دارای 3 قوه هستند و این امر مورد چون و چرا دیگر قرار نمی گیرد. در حالیکه برخی از اصحاب قدرت درایران از مجمع تشخیص مصلحت به عنوان قوه چهارم یاد میکنند. دموکراسی امروزه اگرچه تقریبا در بسیاری از کشورها امر جا افتاده است اما دارای مباحث فلسفی بوده است و کسی که بخواهد نقد کند باید با فلسفه سیاسی روز آشنا باشد.
مدافعان دموکراسی امروزه از چند استدلال برخوردار هستند که فهم آنها نیازمند نوشتارهای دیگری است. اما آنچه برای مثال می آورم و صرفا یکی از دلایل است و باید مبسوط شرح داده شود، تجربه بشری است. تجربه بشری در دوران هزار ساله قرون وسطی نشان داد که حکومت نخبه گرایی جامعه را به کمال نمی رساند. از عدالت که به نظر من مهمترین چالش حکومت است دفاع نمی کند و عملا ظلم امری شایع می شود.
متاسفانه برخی با عدم دقت و یا تعصب کور که مانع پذیرش حقیقت می شود، می گویند در قرون وسطی دین مسیحی نقش داشت و دین مسیحی دینی است تحریف شده و دین اسلام دین کامل است. این ادعا دارای دو غلط آشکار و روشن است.
سخن اول: دلیل آنکه دین مسیحیت به حکومت ظالمانه رسید، احکام فقهی یا اجتماعی آن نبود. به تعبیر منطقی مساله از نوع Semantic(محتوایی) نیست بلکه از نوع Syntax است. یعنی هیچ دینی نمی تواند حکومت عادلانه تشکیل دهد. دلیل این امر این است که دین دارای تعریف و ویژگی های مشخصی است. دو ویژگی مشترک همه ادیان الهی مقدس بودن و بی چون و چرا بودن است. این دو ویژگی در دین مانع ایجاد فضایی عادلانه و قابل زیست برای مردم یک جامعه می شود. برخی از عنوان خدا برای توجیه حکومت در زیر بیرق دین استفاده میکنند. این ادعا از جنبه های مختلف اعم از عقلی و تاریخی قابل رد است. صرفا برای تلنگر زدن در مورد این مساله این مثال ساده را میزنم. اگر کسی ادعا کند که در صورتی که خداوند امر کند، 2+2 باید 5 شود. ایا این امر موجه است؟ آیا این ادعا با مفهوم خدا به لحاظ فلسفی و عقلی در تعارض نیست؟ به عبارت دیگر کسانی که از عنوان خدا و مشروعیت الهی در حکومت زمینی و بر مردم سخن می گویند عملا نسبت های ناروا به خداوند منسوب میکنند و باید با آنها از این مساله بحث را آغاز کرد که خداوند در نظر آنان چه مفهوم و ویژگی هایی دارد. حتی در صورت قانع نشدن آنان درباره اینکه به خدا هر نسبت دلخواهی نمی توان داد و عدم تفاهم با آنان درباره منظور از خدا در نظام هستی، می توان این چالش را پیش کشید که چرا مردم باید به اعتقاد آنان ملتزم باشند؟ در واقع با این عنوان که قبل از اثبات و بحث درباره خدا باید مسایل دیگری حل شود. از جمله اینکه باید عقل را پذیرفت. از جمله اینکه باید در اختلافات و منازعات عادل بود و از عدالت سخن گفت.
به عبارت دیگر گزاره های متون دینی و مقدس به سادگی اثبات نمی شود و مساله هر دینی را شامل می شود.
به لحاظ تاریخ صدر اسلام نیز مساله قابل بحث است. بحث آن خارج از این نوشتار است. اما صرفا برای اطلاع می گویم که فقهای شیعه بسیاری و در واقع قاطبه فقهای شیعه از منظر فقهی قائل به حرمت(حرام بودن) حکومت فقیه در زمان غیبت هستند. عدم حرمت حکومت فقیه با ادعاهای امام خمینی مطرح شد که او هم مرحله به مرحله در دوران انقلاب اسلامی پای فقها و روحانیون را تحت عناوین مصلحت باز کرد. امام خمینی گرچه حکومت ولایت فقیه را به شیوه ای بسیار مبسوط و با اختیارات بالا مطرح کرد اما قائل به حضور روحانیت در دولت نبود. البته بحث فقها و علمای دین بحثی فقهی است. بحث تاریخی هم می توان کرد که خارج از این نوشتار است.
سخن دوم: این ادعا که دین اسلام تحریف نشده است، با توضیحی که خواهم داد، بسیار عجیب است و شگفت انگیز تر اینکه مدعیان مجال تردید و تفکر درباره آن به خود راه نمی دهند.
برای بحث باید ابتدا تکلیف دو واژه “دین اسلام” و “تحریف” را مشخص کرد.
دین اسلام: برخی با یقین عجیب می گویند “دین اسلام” یعنی دین خدا و جالب اینکه از قران هم آیه می آورند. اینان پاسخ دهند که چقدر از آنچه دین اسلام در نظر عامه مسلمین است، دارای معنای مشترک در نزد علمای اسلام است. عالیترین و مهمترین مساله مسلمانان خدای واحد است. آیا علمای اسلام درباره منظور از خداوند اشتراک نظر دارند؟ به عنوان مثال بسیاری از علمای اسلام قائل به وحدت وجود هستند. در نقطه مقابل بسیاری دیگر از فقها وحدت وجود را کفر میدانند و حتی برخی از آنان معتقدان به وحدت وجود را نجس میدانند. یعنی برخی علمای اسلام یکدیگر را تکفیر میکنند. مسلمانان کتاب واحد به نام قران دارند. آیا همه آنان از قران مطالب مشترکی فهم میکنند؟ جالب است که در برخی موارد به متشابه بودن برخی ایات اشاره میکنند و در برخی موارد مخالفین خود را به عدم اطاعت از نص صریح قران متهم می کنند و دلیل مخالفان مبنی بر متشابه بودن آیه یا ایاتی خاص را نمی پذیرند. مساله متعه یا ازدواج موقت در میان شیعه نص صریح قران است و اهل سنت آیه مورد ادعای شیعه را متشابه یا دارای تفسیر دیگری میدانند.
قران کتاب مشترک مسلمانان است، اما تنها منبع استخراج احکام نیست. حتی اهل سنت علاوه برقران، سنت پیامبر را لازم می دانند. نکته لطیف آن است که در عین حال که مدعی هستند اگر حدیث خلاف قران باشد باید به قران رجوع کرد، تقریبا در فتاوا جانب حدیث را میگیرند. به عنوان مثال نظر قران درباره زنا آشکار و واضح است. اما در زنای محصنه اهل سنت و بسیاری از مراجع شیعه به حدیث رجوع میکنند. جالب آنجاست که بسیاری از علمای شیعه در مساله زنای محصنه حکم به سنگسار میدهند با علم به اینکه عالمان دیگری هستند که این مساله را اسراییلیات میدانند. یعنی حتی جانب احتیاط را رعایت نمی کنند و با جزمیت فتوا میدهند.
وضعیت احادیث بهتر از وضعیت منظور از خدا و قران در بین علمای اسلام نیست. به قدری احادیث ضعیف وارد دین شده است که علمای اسلام از عنوان احادیث متواتر برای یقینی بودن برخی احادیث استفاده میکنند. یعنی اینکه حدیث متواتر باشد از حیث متواتر بودن مورد وثوق است. احادیث متواتر نیز بسیار اندک هستند و نکته لطیف و معنادار آن است که نحوه برخورد و نوع نگرش علمای اسلام با احادیث متواتر گاهی بسیار متضاد می شود مثال بارز آن حدیث غدیر است که دقیقا انشقاق در عقیده ایجاد کرده است. عجیب تر اینکه این همه اختلاف را میبینند، از امکان اشتباه در هر انسان عادی سخن می رانند، اما درباره برخی احادیث جبهه گیری اعتقادی شدیدی می کنند و عملا تکلیف بهشت و جهنم را معین کرده و نظر خود را باقاطعیت نظر خداوند می دانند.
تحریف: مساله دوم معنی تحریف است. بحث لغوی نمی کنم. تحریف در دین باعث چه ویژگی هایی می شود؟ ایا تحریف در دین باعث نمی شود که مومنین از حکم شارع آگاه نشوند؟ آیا مساله ای جز دانستن حکم شارع مطرح است؟ بسیاری از احکام فقهی مورد اختلاف علمای اسلام است که به برخی از آنها اشاره کردم. وقتی احکام در میان علما مورد اجماع تاریخی(اجماع مطرح در فقه نوع محدودی از اجماع است) قرار نگرفت، دیگر بر سر چه موضوعی باید بحث کرد که ایا تحریف صورت گرفته است یا خیر.
جالب آنکه گروهی از علمای اسلام بعد از وفات پیامبر اسلام در بحث مبسوطی که جای دیگر کرده ام، برای مومنین تعیین تکلیف کرده اند و البته با وجود تعیین تکلیف قاطع آن را تحقیقی دانسته اند. علمای شیعه و سنی مساله ای به نام اصول دین مطرح کرده اند و در واقع بنا به تشخیص خود معین کرده اند که مسلمان کیست.
جالب آنکه همانطور که مطرح کردم در منظور و تشریح اصول دین هم اتفاق نظر ندارند. مساله توحید واضح ترین آنها و محلی است که نحله های کلامی اشعری، معتزلی و شیعی عملا شکل گرفته اند.
مساله دیگر آن است که عملا علمای اسلام با چهار رویکرد مشهور و متفاوت به دین نگاه می کنند و معنی دین را مانند یکدیگر نمی دانند. گروهی فقهی نگاه میکنند، گروهی کلامی نگاه میکنند، گروهی فلسفی یا عقلی و گروهی عرفانی به دین می نگرند. جالب آنکه بسیاری از علمای هرکدام از چهار رویکرد در مسایل اختلافی میان این چهار رویکرد نظر خود را برای مومنین حجت میدانند و تخلف را مستحق عذاب میدانند. همانطور که بیان کردم تا حکم به کفر یکدیگر و نجاست یکدیگر پیش رفته اند. حتی در هنگام اختلاف از مساله تبری هم بهره میگیرند.
به قول ظریفی دیگر چگونه می توانستند به مومنین و خاصه علما جمله ای واضح تر از “یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء” بگویند. البته در لفظ از خدا سخن می گویند، اما در عمل و در انجام اعمال دینی و عبادی نظر خود را حجت میدانند.

بازدیدها: 8

درباره‌ی صابر کثیری بیدهندی

دانش آموخته دانشگاه صنعتی شریف و تربیت مدرس در رشته برق- الکترونیک. علاقه مند به دین و فلسفه. saber.kasiri.b@gmail.com

همچنین ببینید

خمس

خمس

فقها خود اذعان دارند که احادیث درباره وجوب یا عدم وجوب خمس بر ارباح مکاسب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *