زندگی

در زمین مکاتب مختلفی ایجاد شده است و هریک ادعایی دارد. برخی از زندگی آزموده سخن میگویند و مبنا را فلسفه و عقلانیت می دانند. اینها معتقدند که باید فیلسوفانه زیست. برخی معتقد به اخلاق اعم از دینی یا سکولار هستند. اینها معتقدند که باید برای سعادت زیست و باید اخلاقی بود. برخی به معنا توجه دارند و معتقدند که باید به زندگی معنا داد ومعنوی بود.
آن چیزی که همه این گروه ها از سویی به آن توجه دارند و از سویی به دلیل گرفتار شدن در دام چاشنی ها از آن غافل شده اند، مفهوم “زندگی” است. به عبارتی اصل و هدف “زندگی کردن” است، چه اجتماعی در میان جامعه و چه فردی در روستا یا جایی خلوت. چیزهایی چون فلسفی عمل کردن، دارای معنا بودن، به دنبال سعادت بودن عملا چاشنی “زندگی” است و اساس تلاشها برای نوعی از زیستن است که برای ما دلپذیرتر است.
مراد من از چنین بحثی آن است که برای چاشنی های زندگی نباید بیش از اصل قضیه که زندگانی است اهمیت قایل شد. فضیلت های اخلاقی ممکن است نیکو و شایسته به نظر برسند اما باید با اساس زندگی ما وفق داده شوند. معنا نیز زیبا است اما نباید ما را از اصل زندگی غافل کند به گونه ای که معناداری زندگی از خود مفهوم زندگی در ذهن ما نقش بیشتری داشته باشند. رفاه و مادیات نیز باید برای زیستن ما باشند و ثروت اندوزی بی مورد نیز نباید ما را چنان به خود مشغول کند که از سایر بنیانهای زیستن غافل شویم.

همچنین ببینید

گالیله و کلیسا

گالیله و کلیسا

و اما باور من درباره گالیله و نزاع او با کلیسا، در ابتدا اقرار می …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *