معرفت نفس

به نظر میاید که معارف بشری هرچه موجز تر گفته شود، از خطا مصون تر است، اما فهم آن نیز دشوارتر است. به عبارت دیگر برای فهم معارف بشری لازم است که آنها را بسط و گسترش داد و این امر منجر به بروز خطا در معارف بشری می شود.
برای فهم عمیق تر این مطلب از موضوع توحید به عنوان مثال بهره می جویم. انسان موحد هر چه به خداوند کمتر نسبت دهد، از شرک مبرا تر است و لذا یکی از اذکار موحدین، سبحان الله است. یکی دیگر از ذکرهای موحدین نیز الله اکبر است که در برابر نسبت دادن به خداوند به کار میرود. در اسلام تنها نسبتی را که شایسته انتساب به خداوند دانسته اند تهلیل است.
اما آیا کسی که صرفا تهلیل را به خداوند نسبت میدهد فهم و درکی نسبت به خداوند پیدا میکند؟ مثلا موحدین به خداوند صفات خالق، عالم، قادر، حی، رب و غیره نسبت میدهند. از سویی قائل به این مطلب هستند که خداوند خارج از تشبیه و ابطال است. چگونه این دو موضوع با هم جمع می شود. برای فهم این موضوع مطلب را بسط میدهم.
یکی از ادعاهای برخی عرفا آن است که خداوند انسان را به صورت خود آفریده است. این ادعای کفرآمیز همانند ادعای مرکز عالم بودن زمین است. در واقع انسانها خداوند را به صورت انسان آفریده اند. به عبارت دیگر برای انسان ها شناخت صفات انسانی آسانتر از شناخت صفات غیر انسانی در موجودات دیگر مثلا پرنده است. در مورد موجوداتی که نسبت کمتری با انسان دارند، مانند سنگ، عملا معرفت و شناخت دشوارتر می شود و در واقع عموم انسانها به طور طبیعی برای شناخت سنگ از صفات مشترک میان انسان و جماد برای شناخت سنگ آغاز می کنند. یعنی به شناخت صفاتی از سنگ روی می آورند که در نفس خویش آن را درک می کنند.
حدیث “من عرف نفسه، فقد عرف ربه” در واقع دو معنای عمیق دارد.
معنای منطقی آن است که شناخت “نفس خود” برای شناخت “پروردگار خود” کافی است ولی شناخت “پروردگار خود” برای شناخت “نفس خود” لازم است اما لزوما کافی نیست.
اما این حدیث معنای دیگری هم دارد و پذیرش آن معنا مستلزم آن است که بپذیریم گوینده این سخن اهل لغو نیست و هدفمندانه این سخن را بیان می کند. در این صورت این حدیث به صورت ضمنی این معنا را به ذهن می آورد که برای هر کس راه شناخت پروردگارش از طریق شناخت نفس خودش است. دلیل این امر ظاهرا این است که موجودات نفس خود را بهتر می شناسند و در واقع برای شناخت موجودات دیگر آنها را به صورت خود می آفرینند.
آیا آفرینش خداوند به صورت خود شرک نیست؟ پس برای چه این مسیر را رفته ایم و حدیث فوق چرا چنین پیشنهادی میدهد؟
حکمت الهی اقتضا میکند هر فعلی از مجرای اسباب آن فعل صورت بگیرد. به عبارت دیگر برای هر عملی معنادار و امکان پذیر روش یا روش هایی وجود دارد که حصول مقصد از طریق آن مجرا ممکن و یا به عبارت دقیق تر “معنادار” است. مجرای شناخت خداوند هم از طریق شناخت نفس و خدای انسان وار است که البته متضمن شرک است. برای فهم موضوع مثالی ساده میزنم.
برای فیزیکدان شدن هر شخصی باید از آموختن الفبا آغاز کند. مثلا به دفعات زیاد اهل مشق باشد و کلمات معینی را به تعداد زیاد بنویسد. این امر بدون توجه به مقصد و غایت مشق یک امر لغو و خلاف عقل است و حتی اگر شخصی بدون هدف و غایت کار لغو انجام دهد در نفس و باطن او اثر منفی می گذارد. علاوه بر آن آیا مثلا دانش آموزی که مشغول جمله سازی است، این امر را با توجه به معنای جمله ها در جهان واقع و فلسفه ورزی انجام میدهد؟ مثلا نوزادی که در حال زبان باز کردن است، آیا با او از معارف عمیق بشری سخن میگویند یا او را با کارهای کودکانه به هیجان در می اورند تا سخن بگوید؟ برای فیزیکدان شدن، فیلسوف شدن، طبیب شدن و غیره باید از راه و مجرای آن وارد شد و مجرا بدون در نظر گرفتن هدف و غایت امر خلاف عقل و مضر به حال نفس است.
با این مثال روشن می شود که معرفت توحیدی از راه و مجرای خود باید کسب شود و اگر هدف کسب معرفت توحیدی فراموش شود عملا مضر به حال نفس است. این مقصود با یکباره سبحان الله گفتن و الله اکبر گفتن حاصل نمی شود و باید تفکر فراوان کرد و اندیشه های دیگران را مورد بازبینی قرار داد که البته مستوجب شرک و کفر است. لذا توحید از مسیر کفر عبور می کند، چونان که سخن گفتن از مسیر تلاش کودکانه برای تولید صدا عبور می کند.
نکته ای که باید انسان آن را در مراحل کسب معرفت به قدر میسور در نظر داشته باشد، هدف و غایت است. البته مثال من در اینجا گرچه توحید است، اما حقیقت طلبی لازمه توحید است و پذیرش خرافات به بهانه هدف و غایت محصولی جز گمراهی نمی اورد. پذیرش امور خلاف عقل ممکن است برای یک فرد به نام “دین خود ساخته” و تفسیر به رای توجیه شده باشد، اما عملا نتیجه آن گمراهی و شرک جلی است. انسانی که از انتساب آنچه عقل حقیقت میداند به خداوند پرهیز دارد، عملا در برابر آفریدگار قرار گرفته است. مثال آشکار آن توجیه های عجیب مانند توحید ابلیسی است که مخالفت با پروردگار را به بهانه پرستش خداوند را نشانه توحید میدانند. این مثال را نیز باید فهمید و گرنه پذیرش کفر ابلیس نیز به معنای اطاعت از خرافات تحت عنوان سخن الهی است. منظور از خرافات توجیه و معنایی است که ممکن است ما بفهمیم.
این مسیر را تاریخ به انسان ها تحمیل میکند و از نشانه های آن گسترش اندیشه های گوناگون و حتی مخالف از جمله وحدت وجود، کثرت موجود و غیره است. عرفان های گوناگون و فلسفه های گوناگون و ضد و نقیض که امکان درستی همزمان آنها به سادگی میسور نیست و شاید غیر ممکن هم باشد، لازمه معرفت توحیدی هستند.
مشهور است که پیامبر گفته است: یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است.
البته برخی با توجیه توحید خود ساخته در برابر حقیقت طلبی می ایستند و هر تفکری را جایز نمی دانند و سخن پیامبر را همچون بسیاری سخن ها به میل خود تفسیر میکنند. تفسیر سخن فی نفسه مشکلی ندارد، مشکل آنجاست که نظر شخصی خاص پرستیده شود و این امر مصداق شرک جلی است. ویژگی بارز تفکر عدم انحصار آن و غیر قابل پیش بینی بودن نتیجه آن برای تفکر کننده است.

باز گردیم به سخن کفر آمیز برخی عرفا:
خدا انسان را به صورت خود آفریده است. به این سخن بار دیگر با توجه به حدیث “من عرف نفسه، فقد عرف ربه” توجه کنیم. به نتیجه گیری ظاهری و هدف ظاهری از شناخت نفس توجه کنید. حدیث گویا می خواهد به سراغ شناخت رب خود بروید و راه از طریق نفس خود است. با توجه به سخنان پیشین به نظر می اید که اساسا کلماتی مانند حکیم، عالم، عادل، قادر و غیره در “رب” معنا می دهد. اما انسان ها در وجود خود معانی حکمت، علم، عدل،قدرت و غیره را احساس می کنند. آیا اساسا در انسان حکمت، علم، قدرت و غیره به معنای اصیل یا حقیقی معنا دارد؟
بر اساس ظاهر این حدیث شاید بیشتر از نفس چیزی وجود نداشته باشد که معرفت به آن ممکن باشد. به عبارت دیگری شاید معرفت به نفس یا شناخت نفس پایان شناخت و معرفت باشد. دلیل هم این است که معرفت به نفس خود را به لحاظ منطقی برای معرفت به “رب خود” کافی دانسته است. آیا بالاتر از معرفت به “رب”، معرفتی در متون دینی و مقدس ذکر شده است؟
نکته دیگر که باید به آن توجه کرد و در فلسفه غرب دقیقتر بیان می شود، کلمات و معانی آنها هستند. کلمه حکمت را در نظر بگیرید. در فلسفه غرب تفسیر های مختلفی برای اینکه معنی حکمت چیست وجود دارد. گروهی قایل به کلیات هستند. اینها می گویند که حکمت در عالم کلیات وجود دارد. یعنی حکمت وجودی مستقل از انسان دارد. برخی می گویند حکمت به صورت مستقل وجود ندارد، بلکه در انسان ها(یا هر موجودی که حکمت برای او معنا می دهد) می تواند وجود داشته باشد. گروهی دیگر هم قایل به اسم گرایی یا نام گرایی هستند و این کلمات را صرفا اسم میدانند و هیچ اصالتی برای آنها قایل نیستند.
در مورد مساله علم هم می توان به همین صورت بحث کرد. از طرف دیگر در مساله “علم” فلاسفه از اصطلاحی به نام “علم حضوری” برای خداوند استفاده می کنند.
برای فهم مقصود سخن به نحوه قصد از “علم” در میان فلاسفه، اصطلاح “علم حضوری” و به دو جمله زیر توجه کنید.
1- خداوند عالم است.
2- خداوند دارای علم است.
اگر جملات بالا از ناحیه وحی صادر شده باشد، یعنی دقیق و با لحاظ شرایط وحی باشد، نتیجه در معنا متفاوت است. کسانی که از اصطلاح علم حضوری بهره می جویند به طور غیر مستقیم برای علم خداوند اصالت قایل هستند. به عبارت دیگر علم خداوند را خارج از الوهیت میدانند و علم را موجودی در الوهیت. آیا در قران به خداوند اصلا کلمه علم نسبت داده شده است یا صرفا عالم گفته شده است؟
این نتیجه را در نفس چگونه باید معنا کرد؟ آیا علم خارج از نفس است؟ معرفت النفس یعنی معرفت به نفس و به طور ضمنی به معنی جدایی معرفت از نفس است. در قران برای خدا از عالم، اعلم و غیره(تا جایی که من بررسی کردم) و برای دیگران از علم یاد کرده است. با این اوصاف چگونه از معرفت نفس به معرفت رب می رسیم؟
به جملات “خداوند انسان را به صورت خود آفریده است” و حدیث ” من عرف نفسه، فقد عرف ربه” توجه کنید. به نظر می رسد ما با شناخت صفاتی چون حکمت، علم و غیره در حال شناخت خود هستیم و آنچه خداوند یا رب می نامیم چیزی جز نفس نباشد. این سخن دو نتیجه جدی دارد.
نتیجه اول: با توجه به نحوه شناخت نفس و اینکه شاید کلماتی مانند “حکیم”، “عالم”، “عادل”، “قادر” و حتی “رب” در واقع ترکیب صفات با نفس معنا دهند و خدای ساخته ذهن انسان باشد و به معنای “الله” نباشند. توجه کنید به تکبیر. “الله اکبر”.
نتیجه دوم: شاید کلماتی مانند “علم”، “شناخت” و غیره را در ارتباط با خداوند نتوان به کار برد. توجه کنید به تسبیح. “سبحان الله”.
شاید پایان معرفت النفس تحمید بود. “الحمدالله”
عرفا از “سیر الی الله” سخن گفته اند. توجه به عبارت “یا غایه آمال العارفین” در دعای کمیل کنید. راه در عرفان است. عرفان در نفس است.
برای اسلام شهادت به تهلیل خواسته اند. تهلیل یعنی “لااله الا الله”.
جز کلمه “اله” و”الله” چه در دست داریم؟

بازدیدها: 23

درباره‌ی صابر کثیری بیدهندی

دانش آموخته دانشگاه صنعتی شریف و تربیت مدرس در رشته برق- الکترونیک. علاقه مند به دین و فلسفه. saber.kasiri.b@gmail.com

همچنین ببینید

الصَّمَدُ

الصَّمَدُ

عده ای از عرفا در باره عبارت “اللَّـهُ الصَّمَدُ” از جوف نداشتن پروردگار سخن رانده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *